صدای گرمش با چهره ای خندان در دفتر باشگاه یاد یاران گذشته را در دل دوباره بیدار کرد. شعرش که در زمان سلامتی، آن را سروده بود، من را با خود برد به قله های بلند و دره های ژرف، سوز سرمای صعودهای زمستانه با هم بودن و با هم رفتن، با هم ...
او که در برنامه ای سنگنوردی از ناحیه نخاع دچار آسیب شده بود، هم اکنون با عصا به برنامه های کوهپیمایی و اکتشاف غارهای کوتاه مدت روی آورده است و مشغول نوشتن جزوه آموزشی و گزارش برنامه است و از زمانش به خوبی برای دست نوشته های پر از تجربه استفاده می کند. حیف از او که در جامعه ورزشی هم از او پشتیبانی نشده و به حال خویش باز گذارده شد.
شعر زیر از اشعار شاهین عارف نیا میباشد :
هم طناب
هم طنابم
دست های محکمت چون کوه
رشته ای بسته میان ما
رشته ای از دوستی ها و رفاقت ها
رشته ای محکم تر از فولاد
این طناب کهنه و فرسوده اما نیست آن رشته که جانم را بدستت داد
این همان یاد رفاقتهاست
این همان یاد محبتهای گرم تو میان برف و بوران است.
این همان دستی است آن دستی که آتش را نشاند اندر دل سرما
رشته ی جانم به دست توست
جانم را نگهدار و نگهبانی میان صخره و دره
کنار سنگ ساکت در میان سوزش و سرما و
گرمی کلامت باز با آن مهربانی ها و آن دستان پرشوقت به رفتن
برد از یادم
صدای وحشت طوفان
غم تنهایی ام در کوه و کفش پاره و تاول
برد از یادم
تمام خستگی ها و تمام آرزویم شد چنان رودی پر از رفتن میان دره ها و پا به خار و سنگ خوردن
باز رفتن
در میان دره و چرخش ، دویدن، باز ماندن، راه جستن
جان فشانی کردن و افتادن اما باز نشکستن
فروتن
هم چنان یک چشمه بودن
با تنی پاک و پر از ایثار
اکنون هم طناب من
جانم را نگهدار و نگهبان باش
در این راه پر آشئب
تا من یاد گیرم از تو ای ایثار
هم چون چشمه بودن
آن صفا و مهر و پاکی و صداقت را
شاهین عارف نیا
